خواب ,شلیک

اولین تیر که شلیک شد
 تمام آدم ها
دراز کشیدند روی زمین
جز تو
 که تیر خورده بودی،

{ انگار صدای شلیک مجبورت  کرد
 مقابل عزرائیل بایستی }

حالا شجاعترین مرد دنیا هستی
دستور می دهی
یکی یکی بلند شوند
وغبار جنگ را  از لباس هایشان بتکانند،

{ انگار غبار از رژه دسته جمعی زنان بعثی
با جاروهایشان بود }

من طبق معمول
تکه تکه
 اجساد را جمع می کنم
کنار هم می گذارم
و پازل مرگ را می چینم،

{انگار بخاطر سن و سال کمی که داشتم
تمام فعالیت هایم بازی محسوب می شد }

آنقدر پازل مرگ را می چینم
تا تو پیدا شوی
شبیه انسانی  که خواب است
و در خواب  خواب خود را  می بیند که خواب است
و همینطور  پشت هم خواب

آنقدر که به درون خودش می رود
و اگر قصد بیدار شدن کند
زمان جسمش را
 به تاریکخانه  برده
و روحی از آن ظاهر  نمی شود،

{انگار حرفه تو عکاسی بود
و بی شک بعد از مرگ معروف می شوی}

مجید سعدآبادی

منبع اصلی مطلب : هم‌قافیه با باران منبع اصلی مطلب : هم‌قافیه با باران
برچسب ها : خواب ,شلیک
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : اولین تیر که شلیک شد تمام آدم ها