امشبِ

شبی غریبم و بی بوسه ای سحر شده ام
شبِ دو عاشقِ دور از همم که سر شده ام

شبِ طبیب، شبِ پاسبان، شبِ شاعر
شبی عمیق تر از بغضِ رفتگر شده ام

شبِ هنوز، شبِ شاعری بخواب، نخواب
که سمتِ نیمه ی بیداری اش سحر شده ام

*
نوشت چیزی و در سطلِ زیرِ میز انداخت
نوشت: رفته ای ای عشق و دربدر شده ام

خودم به پای خودم از در آمدم بیرون
ولی به میلِ تو آماده ی سفر شده ام

به چند موی سفیدم نگاه کن بگذر
تو سنگ تر شده ای من شکسته تر شده ام

هزار بار نبودی و من غزل گفتم
هزار بار شب و نصف شب پدر شده ام
*
نوشت و حرف زد و گریه کرد، نشنیدم
که از صدایِ کلاغان صبح، کر شده ام

نگاه کردم و خورشید داشت می آمد
سپیده سر زده، بی رنگ و بی اثر شده ام

اگرچه درک نکردم که عشق چیست، ولی
تمامِ فرصتِ یک شاعرم، هدر شده ام

مهدى فرجى

منبع اصلی مطلب : هم‌قافیه با باران
برچسب ها : امشبِ
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : شبی غریبم و بی بوسه ای سحر شده ام